دیالوگ های به یاد ماندنی شهاب حسینی
یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی پایان ناپذیره.....(درباره الی-اصغر فرهادی)
میدونی برتر از عشق بی فرجام چیه؟فرجام بدون عشق(برف روی شیروانی داغ)
من زندگی مو باختم حاج اقا منو از زندون می ترسونی؟برو از خدا بترس..(جدای نادر از سیمین-اصغر فرهادی
شوق پرواز -جنگ احساس مسولیته نه شلیکه گلوله
شوق پرواز)
هر چه تو اوج میگیری دنیا از دید تو بزرگتر می شود و تو از دید دنیا کوچکتر می شوی.
تو کویر ادم به خدا نزدیک تره چون اسمون به زمین نزدیک تره - پلیس جوان
تو را به جای همه دوست میدارم-تو را به خاطر عطر نان گرم برفی که اب میشود -برای بخشش اولین گناه-تو را برای دوست داشتن دوست میدارم-تو را به خاطر تمام کسانی که دوست نمیدارم دوست میدارم(سید شهاب الدین حسینی)مدار صفر درجه
گفتگوی امیرعلی و مادرش سر میز شام- دل شکسته:
- مگه نمی گی تلاش و خودسازی فردی؟ پس لشکر جمع کردنت چیه؟
- لشکر جمع می کنم ایمانمو حفظ کنم،بده؟... دردمو به شما نگم به کی بگم؟... خب به کی بگم؟... گفتی هم پدرتم هم مادرت، هم خواهرتم هم برادرت، خب پدری کنم مادر!
من بنده آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم
"شهاب حسینی- دل شکسته"
حجت خطاب به معلم ترمه:آخه شما خانم معلم این مملکتی خجالت نمی کشی؟ رفتی نشستی زیر پای دختر من که بابات مامانتو زده؟
مریلا زارعی: من کی همچین حرفی زدم
حجت: بند کردی به نقاشی بچه 4 ساله که بابات مامانتو زده بچش افتاده. آخه این دلیله؟چرا تا چشتون به ما میفته فکر میکنین ما از صب تا شب مث حیوون داریم می زنیم تو سر زن و بچه مون. بابا به همین قرآن به ولله مام هم آدمیم مث شما.
شهاب حسینی تو مدار صفر درجه، موقع ملاقات با مادر و خواهرش تو زندان:)
حبیب پارسا:خوب نیست جلوی این غریبه ها گریه کنی مادر جان. لبخند بزن. ها سعیده، تو! لبخند بزن. درست زمانی که دشمن فکر میکنه بازی رو برده، انسان باید لبخند بزنه تا طرف مقابل نسبت به پیروزیش دچار تردید بشه
درباره الی" ،دیالوگ احمد و سپیده تو ماشین:
-این برادرش نیست.
-کی برادرش نیست؟
-همین که باهاش قرار گذاشتی... تک فرزنده، یه بار ازش پرسیدم چند تا خواهر برادرین...
-پس این کیه داره میاد؟
- این... فکر کنم... نامزدشه.
- (با بهت و ناباوری) نامزد کی؟
- الی.
- اذیت نکن سپیده چی داری میگی؟ مگه نامزد داشت؟
-(سپیده سر تکان می دهد که آری)
- چی کار کردی تو سپیده؟ چی کار کردی تو؟... تو که میدونستی نامزد داره، برای چی آوردی با من آشناش کنی ؟ رو چه حسابی؟
- گفت میخواد به هم بزنه، شیش ماهه دنبالشه جدا شه پسره ولش نمیکنه.
- ای وای ... ای وای...
پرسه در مه:
میدونی چیت حرص ادمو درمیاره؟اینکه حالت از من بده ولی حس واقعیتو بهم نمیگی خب چیه هر چی هست بیا به خودم بگو فکر میکنی چیزیمه؟فکر میکنی چون چیزیمه عرضه ندارم پس چون عرضه ندارم دیگه.....این منصفانه نیست چون من دارم سعی خودمو میکنم غلطی تا حالا نتونستم بکنم چون نمیتونم تمرکز کنم رو کاری ک باید بکنم نمیتونم تمرکز کنم چون همه ی وقتمو اون چرت وپرتا ی مزخرف و دغدغه های احمقانه پر کرده دانشکده ی مزخرف و شاگردای خنگ و......
نمیخوام بابا من میخوام کاری که دارم انجام میدم و تموم کنم ولش کردم از دسم در رفته دیگه چیزی به این مخم نمیرسه اونوقت تو رل بر من بازی میکنی میری ماستو سبزی میاری حرفتو بزن نمیخوای پاشو برو تو اتاقت میخوای ثابت کنی ادم بهتری از من هستی ولی اینجوری نیست
یادته گفتم یه مرد هیچ وقت فرار نمی کنه. حرفمو پس می گیرم دو سوم مردونگی به فراره من رفتم. تنهایی
زندگي ما آدمها به طرز بيشرمانه اي کوتاهه؛مرگ بهمون نيشخند ميزنه،ما هم بايد بهش لبخند بزنيم!
پيش از آنكه پاي در صحن كبريايي اش بنهم مي انديشيدم كسي هستم در ميعاد _ پاي كه نهادم ديدم تنها خسي هستم در ميقات
از دست من دلخور نشو شهره جان.اگه مي بيني حواسم اين روزها پرته،به خاطر اينه كه بدجوري راه افتادم دنبال خودم ببينم كجا وايستادم؟!فكري كه من براي آينده ام داشتم،چيزي نيست كه بهش رسيدم!.من مي خواستم چيز ديگه اي بشم.گفتند درس بخون دكتر شو؛گفتم باشه،دارم ميشم؛ولي اينو نمي خواستم!!از اين به بعد اگه بهم فرصت بدن ،يا نه مي خ"مدار صفر درجه":
گفتگوي حبيب با تقي در یک کافی شاپ:ميدوني چيه تقي جان؟من بر خلاف مرحوم پدرم،ازسياست چيز زيادي نميدونم!
همين قدر حاليمه كه هيچ دست مساعدتي از طرف قدرتهاي استعماري داخل اين كشور دراز نشده!!الي به اينكه مقاصد سياسي و اغراض اقتصادي خاصي رو دنبال مي كردن.وام كه بهم فرصت بدن كه خودم براي زندگيم تصميم بگيرم؛خودم انتخاب كنم؛همين
"مدارصفردرجه":
مظفر:منوببخش ...یافراموش کن!
حبیب:میبخشم...ولی فراموش نمیکنم!!!
"مدار صفر درجه":
گفتگوي دكترحسين پارسا با حبيب پارسا:
حبيب: فقط چرا فكر مي كنيد كه سفر اعزام ممكنه منتفي بشه؟
دكتر:اين مملكت پسرجان،سرزمين گسل و زلزله و پس لرزه است!آدم از فردا روزش
چه خبر داره؟!شهاب حسینی ( حبیب پارسا ) : این و خداوند باید جواب بده ، باید جواب این سوال رو بده !
اگه تو این دنیا هیچ جایی برای آرامش وجود نداره ؛ و اگه تمام رویاهای ما از عشق ، عدالت و آزادی فقط ی خیال بیهودس !
پس چرا ما رو آفرید ؟!... -مدارصفردرجه
×××××××××××××××××××××××××××××
مساعد:هنوزم دوسش دارین؟(شهاب اشکاشو پاک میکنه)
با وجود اون همه اتفاقی که پیش اومده؟ با وجود این همه دوری؟
با وجود اون بلایی که سرش اومده و ازش جز سایه ای باقی نمونده؟
حتی اگه یه نامه ی خداحافظی براتون گذاشته باشه؟نیلوفر قبل از رفتنش
یه نامه ای رو همراه با یه سری اسناد و مدارک در اختیار یه آدم قرار میده
یه محرم تا نامه رو به دست شما برسونه اون آدم هم اون اسنادو توی پاکت
قرار میده و میذاره توی حیاط خونه ی شما مادرتون به دلیل شرایط روحی شما
و به دلیل کاری که نیلوفر باهاتون کرده ترجیح میده که توی شرایط مناسبتری
در اختیارتون قرار بده و این اون نامست!(شهاب با شدت ترمز میکنه و در حالی
که اشک میریزه نامه رو میگیره)
شهاب:پیش از آنکه آخرین نفس را برآرم پیش از آنکه پرده فرو افتد پیش از
برانم که باشم و چه راه دور و چه راه بی پایانی چه پای لنگی
نفس با خستگی در جنگ من با خویش پا با سنگ !
مساعد:نیلوفر هیچ وقت از واقعیت رنج مرموزی که ازون بیماری کشنده
میکشید چیزی به شما نگفت نگفت چون میدونست همه ی وجودتونو
آینده تونو و تمام زندگیتونو تباه اون میکنین! اون مرگ زودرسشو جوونمرگیشو
دور از شما میخواست واسه یه رنج کمتر ! به نیلوفر به عشقش به گذشتش
حسودیم میشه اون خیلی باید عاشق بوده باشه که شما رو فدای
خودخواهیهای عاشقانه ی خودش نکرده! بودن شما برای اون با ارزشترین
چیز زندگی بوده! من هیچ وقت چنین مرتبه ی والایی از عشقو توی زندگیم
ندیدم ! اعتراف میکنم به روح و قلب بزرگش به نگاه با محبت و لبریز از درد و
رنجش حسودیم میشه !(شهاب از ماشین بیرون میاد و روی زمین میشینه
و گریه میکنه)-پلیس جوان
مدار صفر درجه
حبيب:مي تونم بپرسم مو كجا دارين مي برين؟
ستوان انگليسي: به دستور فرماندهي كل،شما موقتا به زندان قصر منتقل ميشيد.
حبيب:وهم برم داشت نكنه ديگ رحمت تون به جوش اومده و قصد داريد منو به
مراسم تشييع جنازه خواهرم و نامزدش ببريد!
ستوان انگليسي:متاسفانه اين من نيستم كه تصميم گيري ميكنم!تقصير از من نيست.
حبيب:نه تقصير تونيست ستوان.تقصير از ما ايرانياست كه علي رغم همه بلاهايي كه
حكومت شما طي ساليان طولاني سرمون آورده؛باز دست از ساده دلي بر نمي داريم!
حبيب:تو خواهر و برادر داري ستوان؟
ستوان انگليسي:بله.
(پی نوشت:بعد یه عکس از جیب جلوی لباس فورم خودش درآورد و به حبیب نشون
میده)
ستوان انگليسي:تو اين عكس همه شون هستند.
اين منم،اون پدر و مادر و برادرم؛و اون دوقلو ها هم خواهرام هستند.
حبيب:خانواده شادابي به نظر مي رسيد!
ستوان انگليسي:این عکس مربوط به قبل از جنگه!
اما حالا اونها غمگین اند.هم به دلیل وقوع جنگ وهم به خاطر پسرشون که دور از
اونهاست!!
پدر و برادرم تو یه اسکله در بندر لیورپول کار میکنن.
ما از یه خانواده کار گری هستیم!
ستوان انگليسي:تو چي؟
حبيب:ماهم يه خانواده فرهنگي،(با مكث همراه با بغض ادامه مي دهد)،بوديم!!!
ستوان انگليسي:از اونها عكس دسته جمعي داريد؟چيزي مثل اين؟؟!!
حبيب:نه!هيچ وقت به فكرش نبوديم!!اما كسي چي ميدونه،شايد يه روز همه مردم
سرزمين من باهم يه عكس دسته جمعي گرفتن!خيلي دلم مي خواد يه همچين عكسي رو
به تو و همه دنيا شون بدم... .
ستوان انگليسي:بابت خواهرت و نامزدش متاسفم